پاییز..
پاییز و بارون... برای پسر بهاری ما نهایت خوشحالیه...اینجاست که باید گفت پسر کو ندارد نشان از مادرررر... تو بیگانه خوانش مخوانش پسرررر
تا یه نم بارون میزنه...میگی مامان بریم زیر بارون... بدو ایم... حواسمون هست برق و برق( همون رعد و برق) نزنه بترسیم...
یا میگی: ماشالله چه بارونی میاد... وااای خدا یعنی تو واقعا قدر بارون و آب و میدونی؟؟؟
از پنجره آشپز خونه بیرون و نگاه میگنی و میگی: دیدی برگا گهوه ای( قهوه ای) شدن.. کی بریم عکس بگیریم؟؟
با همدیگه رو برگا راه میریم و صدای خش خش میاد... میگی چقدر برگا میشکنن... بعد میگی:" هزار و پمجاه تا برگ و شکوندم خسته شدم!!!
چقدرررر نگاهت به بارون قشنگه... میگی یه چتری بخریم که سیاه نباشه بارون و ببینیم!!!
آخه پسر فکر قلب و احساس ما رو هم بکن...
بوی موهات زیر بارون
بوی گندم زار نمناک...


نقاشی های احساسی تو در مورد همدان....
یه جاده باریک و طولانی...
با چند تا ماشین...
جند تا سیخ جیگر!!!
وای عالی بود... چقدر حیف که یادم رفت ازش عکس بگیرم!!
مکالمات دلنشین تو با خاله مینا... یا اون زبون فسقلی جه حرفا یی که نمیگی بهش... هم میخندیم.. هم ازین همه دلتنگی..
قانع میشیم این روزهااااا با این دو کلمه جنابعالی...
بردیا چرا کفش نپوشیدی؟؟؟
چرا جورابات برعکسه؟
چرا شیر و ریختی تو پیاله؟
چرا انقدر شکلات میخوری؟
چون دوست داشتم... میفهمی؟ دوست داشتم
این روزها... اصرار داری موهات و بدی بالا و تافت بزنی تا موهات مث موهای سپنتا فرفریییییی بشه!! بعد هم ازت عکس بگیرم و برای همه بفرستم!!!

محرم امسال خیلی سوال میپرسیدی...تا جایی که تونستم جوابتو دادم.... که بفهمی... که دل کوچیکت نلرزه...
گفتی بابا جون چقدر پرچم زدن... ایران قهرمان شده؟؟
کفتیم نه مامان جون... محرمه...
گفتی : اهان... محرم شهید شده!
پرسیدی این پسره چرا لباسش اینطوریه؟ گفتم لباس علی اصغر دوست تو بود... الان رفته بهشت...
با زبون بچگونه خاص خودت گفتی: آهان من بلدم... عکس بهشت تو گوشیت بود... گفتی اینجا مث بهشته... یه روز بریم
منم دوست دارم برم بهشت
مامان باید شما هم باشیاااا
اگه نیای نمیرم!!!
عجیب یاد این جمله افتاده:
به بهشت نمیروم اگر مادرم آنجا نباشد


پاییز.. 


